توطئه

بگذار پس از ما کلاغی نیز بر این باغ نماند

چرا که خوب میدانند

چرا که زاغ میزدند

بگذار پس از ما

برگ زرد درختان باغ نیز نریزند

چرا که سمفونی قدم هامان را

گوشی نیست

***

امشب سرم درد میکند

از تمام حرف هایی که نزدم

***

گوش هایت را نگیر

می دانم که دیر است

                            و

زمان به عقب برنخواهد گشت

معنای توطئه همین است

کلمات در لابلای چهره ات پنهانند

پشت آن لب ها و چشم ها

توطئه کن

با حروفی که نمیچرخند فریبم بده

من مسخ دوباره حضور بیگاهت شدم.

 

 

1396/3/8

یادش بخیر

یادش بخیر...سالهاست که اینجا چیزی ننوشتم.یعنی سالهاست که هیچ جا چیزی ننوشتم.نمیدونم میشه دوستان و یاران قدیمی این وبلاگ رو پیدا کرد یا نه.

اما مطمئنا خیلی ها دیگه وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتن.حس عجیبیه.انگار دارم فقط برای خودم مینویسم.البته خیلی خوش شانس بودم که پسورد و یادم بود.

این وبلاگ و شعراش منو میبره به دنیای همیشه دوست داشتنی خودم.امیدوارم دوباره جون بگیره

وعده

 

نه،هیچ خبری نبود

حتی حادثه ای

آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست

گمشده ی دریا بود

نه اقبال بامداد.

                                 *****

بیا قراری بگذاریم

فردا

انتهای این کوچه ی بن بست

                                        زیر باران

من و تو

              تنها.

باران رد پایمان را پاک خواهد کرد

و کوچه به زودی باز خواهد شد.

آه پنجره...

در دشواری سخنی نهفته بود

و نفسی در دماغ یکی کودک

انباشته می شد ناگاه

سرمایی سخت

بدان زمان که گرمایی در دستی نبود

آه پنجره

آه پنجره

از تمام مناظر گرمت عکسی به من بده

وز تمام روشنی ات

بی پرده با من باش

در دشواری سخنی نهفته بود

و نفسی در دماغ کودکی انباشته

و مدادی به دفتری پیچ میخورد

انگار واژه ای واژگون پهنه ای غریب می شد

تبانی آسمان و خانه

سکوتی شوم است و سرد

آه پنجره

راهی به رسوایی از آن سو به من بده

پای می گیرد و افسوس در این سراب

آواز قمری کوچکی

انگار

می کشاندم به شک

در آمیزه ی دیوار و باد

تصویری از رهایی و تردید خفته است

آه پنجره

احساس را به شانه های خمیده ام بده.

سطری در جواب

خشک

چون شاخساری بی آب

که توان میوه اش نیست

و کلامی که جز انکار لبخند

بر گستره ی همنشینی اش نمیلغزد

 

کفاره ی سکوت خلق را

با احساس کدام انگشت حقیرت لمس خواهی کرد؟

 

آنگاه که به استقلال یک سیگار

گاه به حدیث در عبور ترانه ی پیاده رو ها

وگاه به صدای ترد فقر

               به زیر دندان سرشکستگی

                                 -که انکار است و شادمانی تو-

وجد چهره ی خدا را به روزگار خود دیده ایم.

آنجا که باز و بست ماهیچه مهربان خلق

چیزی بجز لبخند به خود نخواهد فشرد

تو در کوره ی سرد دستانت

خمیر مایه نا باروری یک احساس را

به حسرت خواهی نشاند

باش تا زعرش فواره قطره ای هراسان گردی

فرود بر برکه ی ما

آنجا که قدم در پی تکرار

به شور استخاره ای مردد است

سربازان تو به فخری گم شده  پروازت را اجابت می کنند

و آسمان مرا

که دیگر تنها نیستم.

 

فغان که سود تو از باغ

کود شاخسار به گل نشسته ی درختان خسته است

باش تا پروازت را

 به شور کودکانه ای مبهوت سازم

آنجا که « عمو زنجیر باف ها »حلقه ای سخت گردد

گسترده بر اندیشه ای نجیب

تا ترانه ی آدمی.

 

یک حرف و دو حرف

در کتابی که می جنبد یاس

واژگان تردید رژه می روند در آستانه حضور تو

سرت را بالا بگیر...

من کلمه ی گیج انشای بی مهر توام.

ماجرا

بی چون و بی چرا

خفته بر اندیشه ای بی نسیب

بر پهنه ی نیلگون این مستی غریب

هنجار خسته ام را آواز میزنم

از آغاز ماجرا

تا انتهای خسته ی شوقی حزین

بر شاخسار انگور

بر چینه ی فروغ

بر قامت خمیده ی محبوبه های باز

پاشویه ی داغ های جوانم را

بر چشمه ی نمور

در انعکاس هر چه که بود و دیگر نیست

هر چه که هست و دیگر هست

از نام های تو

از خاطراتی که هیچ

از شعر هایی

 که هست

 همچنان .

همچنان از مشت های پوچ،وا شده در روزگار یاس

از سیلی بهار بر گوش آفتاب

با ابر هایی به سبک بالی شرف

*      *       *

گویا نگاه تازه ای درپشت سایه هاست

کز هیبت زمین ، میلرزد اینچنین

جون دست های من

برنام های تو

از خاطراتی که هیچ

بر شعر هایی که هست همچنان.

 

قاصدک های بی خبر

 

من میدوم

من می خندم

من می نوازم

و می بویم

هر آنچه را که باد شمالی با خود خواهد آورد

و می نویسم

هر آنچه را که به دستش خواهم داد.

به پاهایم نگاه کن

از کوه تا کوه از دریا به دریا و از دشت به دشت

می دوند و می دوند و می دوند

و انگشتانم

که مداد ها و کاغذ ها را به سوی نام تو سوق می دهند.

و قاصدک ها

که بر این همه یقین ‌٬ بی وقفه می خندند.

داستان صف یک انتظار

چه بگویم

 

وقتی درخت آفت زده ی  فصلی

 

اسارت تنومند ترین ریشه افتخارش را

 

به باد حادثه ای

 

بی تیشِ نیشِ ضربه ای

 

واژگون میبیند و هیچ نمیگوید

 

تمام ذرات این ثانیه های گنگ

 

به لطف صادقانه ترین زمزمه ی  باغبان

 

با خشکیده ای اینچنین

 

در گوش گذرای ابر پیچید.

 

و فرسنگها دورتر از این مرگزار سبز

 

تراویدنی آغاز شد از تکه های سوگوار برگ

 

چه بگویم

 

زیر و زبرآسمان شده ای  میماند این نقشه تار

 

که هزاران سرباز

 

سراسیمه

 

سر به تن از آن باز آمده اند.

 

که جنگل ها در جنگ ها

 

و خیمه ها در دره ها

 

و صندوقچه های سرشار از خاکستر

 

با روبان سرخ مفتوح نشده شان

 

تابلوی زرین این آستان پر نقش اند.

 

 

و نوزادان در صف طولانی انتظار،این خورشید ملعون را به شکم نشسته اند

 

 

ذره ها گرایش مطلق یک امرند

 

و پذیرش ناچار جسمی

 

که خدایی از آنسوی واقعیت نهادشان گذاشته.

 

ما اصالت واقعیتی تلخیم و

 

نژادمان تنها بهانه ی این خون آلوده تاریخ

 

زیستگاه تمامی مردگان

 

و زنده گان

 

در پس هم.

 

حرفی نیست

 

وقتی درخت آفت زده فصلی

 

اسارت تنومندترین ریشه اش را

 

واژگون میبیند و

 

                هیچ

 

                     نمیگوید.

قطعه کوچک جدایی

 

اصلاً

         مرا چه به تو

اصلاً

         تو را چه به من

تو انعکاس مهتابی شب باش و حقیقت روز

من توهم ثانیه ها میشوم بر عمر دراز