خشک
چون شاخساری بی آب
که توان میوه اش نیست
و کلامی که جز انکار لبخند
بر گستره ی همنشینی اش نمیلغزد
کفاره ی سکوت خلق را
با احساس کدام انگشت حقیرت لمس خواهی کرد؟
آنگاه که به استقلال یک سیگار
گاه به حدیث در عبور ترانه ی پیاده رو ها
وگاه به صدای ترد فقر
به زیر دندان سرشکستگی
-که انکار است و شادمانی تو-
وجد چهره ی خدا را به روزگار خود دیده ایم.
آنجا که باز و بست ماهیچه مهربان خلق
چیزی بجز لبخند به خود نخواهد فشرد
تو در کوره ی سرد دستانت
خمیر مایه نا باروری یک احساس را
به حسرت خواهی نشاند
باش تا زعرش فواره قطره ای هراسان گردی
فرود بر برکه ی ما
آنجا که قدم در پی تکرار
به شور استخاره ای مردد است
سربازان تو به فخری گم شده پروازت را اجابت می کنند
و آسمان مرا
که دیگر تنها نیستم.
فغان که سود تو از باغ
کود شاخسار به گل نشسته ی درختان خسته است
باش تا پروازت را
به شور کودکانه ای مبهوت سازم
آنجا که « عمو زنجیر باف ها »حلقه ای سخت گردد
گسترده بر اندیشه ای نجیب
تا ترانه ی آدمی.