تبليغاتX
شب گریه

شب گریه

...این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش ، تنهاست.

عكست كنار آينه ميدرخشد

نازنينم

چه كسي در انتهاي شرم آور شب

خواب ستاره ديدن را

از چشمانت دزديده است

كه اينگونه

 به روزنه اي بي اميد

چشم دوخته اي ؟

زمان به تندي ميگذرد

و من

در گذرگاه بي انتهايم

همواره به سويت در حركتم.

بگذار نگاهت

 در خاطر چشمانم جاويدان شود

و دستانم

به يادچشمان لرزانت

خيس بمانند.

من صداي امواج موهايت را ميشنوم

و در لرزش قلبت

ميرقصم.

و ميدانم

كه در دور ترين نقطه آسمان پنهان گشته اي

اما آرام صدايت خواهم زد.

آرام

تا مبادا ابر پير فراغ

از خواب غمناكش بيدار شود

و ببارد

بر اين سياه پژمرده دور.

زمزمه هاي دلتنگيم

چنين آغاز ميشود

نازنينم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:55  توسط مجید  | 

گم گشته

به دنبالم مگرديد

مرا كسي در باورش

به سياه چال فراموشي فرستاده است.

چه كسي در اولين شب پاييز

خواب بهارگان چلچله ها را

در انديشه بد سگال پرندگان جستجو كرد

كه اينچنين مرا

در باورتان نقش بسته ايد؟

آري

كيفر سوزاندن حجره ها نيز بر گردن من است

و مردم شهر آرام آرام به خواب ميروند

تا شايد خواب دزد شهرشان را خواب ببينند.

 اماجرم من

قدم زدن در جاده اي تاريك و خاليست

و كيفرم

جماعتي ست داس به دست

كه درخت مي پرستند و

استخوان مادران پير ميجوند.

من اما تب ميكنم در بستري پنهان

ودر انديشه جرمي شيرين

گرماگرم

جان ميدهم تنها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 22:5  توسط مجید  |