تلي از خاك سياه
بر تن تاغچه خانه غم نشسته است.
دست تو پيدايش پنجره ها
******
جاي پاي عنكبوتي خسته
بر تن زخمي دروازه شهر
دسته اي كاه و علف
زرد
خشكيده
به هم پيوسته
بوي نمناك بهار
گله اي بي چوپان
بستري بي مادر.
شهر
آرام آرام
ميرود سخت به خواب.
گام تو صبحدمان است هنوز
******
دست خوش صداي باد
گهواره كوچك بغض آلود را
مي تكاند بي دليل
اينجا مهم خواب است و خواب.
خواب تو
تنها دليل خواب درد آلود من.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:50  توسط مجید
|
در تنهايي من
اسارت فراموش نشدني روستايي موج ميزند
كه گويا
هرگز راه رهاييش نيست.
روزها برايم
ياد آور تكرارند،
ماهها ياد اور اميد
و سالها
انبوه اندوه
خروش خشم
خطي نانوشته.
مرا اميد موريانه ايست
كه بر ديواركهنه خانه ام رخنه كند
و روزنه اي از نور بياورد.
چشمانم خسته است
گاه مي انديشم
موريانه ها خود پروازند
و پرواز
همه ازدحام شهر.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 17:51  توسط مجید
|