تبليغاتX
شب گریه

شب گریه

...این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش ، تنهاست.

شکستنی

 

پنجره را شكستم

پنجره يعني خيال

 

 وقتي كه بسته باشد

 

وقتي كه در پشت آن

 

شاپركي خوش خبر

 

تنها نشسته باشد

 

دست خودم نبود ولي

 

پنجره را شكستم

 

پنجره را از سر بي مهري شب شكستم.

 

آه ، چه افسوس چه افسوس

 

آه

 

من چه كنم با دل پر كينه خود

 

من چه كنم با شب و با مرغ سحر؟

 

دست من از خون خودم خيس شد

 

من چه كنم ، پنجره ام نيست شد.

 

من چه كنم با بتي

 

 كه قلبش از شيشه است

 

كه قلبش از سنگ نيست

 

دلهره هميشه است.

 

آه كه اين پنجره هم نقش من است

 

شكسته اي بي نقاب

 

ضيافتي پر سراب

 

من چه كنم با سراب

 

من چه كنم با سراب!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 15:7  توسط مجید  | 

بيست و نه روز گذشت

روزهاي امتداد

روزهاي بي حماسه

روزهاي پرسه در بيرنگ ترين سايه هاي ديوار

كه خورشيد در خواب

بدمستي مردمان را ميخنديد.

پرندگان در اضطراب معناي دقايق

هراس انگيز بال ميزدند

و هيچ نميدانستند.

بيست و نه روز گذشت

ما شاد نبوديم

سرشار نبوديم

ما در هيجان به هم پيچ خوردن انگشتان

تهي ترين بوديم

و پي پوچ ترين گمشده تفكر

 خسته ترين.

بيست و نه روز گذشت و ما

دوباره نشديم

ناب نشديم

كهنگي برتنمان بوي فرياد ميدادو

آواز نشديم.

ما پيچك تنهايي را

به نيلوفر و ياس دوختيم و

باز نشديم.

بيست و نه روز گذشت

و اين منم

صفحه تاريخ شمار زمان

كه روزها را در پس اندوه ها و ياس ها

بي وقفه ميشمارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 23:31  توسط مجید  |