تبليغاتX
شب گریه

شب گریه

...این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش ، تنهاست.

پنجره ميگفت:در جستجوي حقيقتم

 

نامه اي بر تاقچه اش ميگفت:در جستجوي اسمم

 

خاطره اي ميگفت:در جستجوي تقديرم

 

و دشنه اي ميگفت:در جستجوي خون

 

*     *    *

 

من به جستجوي عطر و پاييزم

 

به جستجوي رنگهايي نو

 

پر از بيشه و مهتاب و لبخند

 

و پر از عشق هاي تازه و نمناك

 

ترانه اي از كودكي

 

كه ساز هاي ناكوك فردا را بجنباند

 

و نت ها و غم هايش را

 

پر از شور كند.

 

حكايتي شادمان و گرم

 

پر از آشتي و حماسه

 

خالي تر از شب هاي بي حوصله و بي حماسه

 

خالي تر از مردان بي غيرت و

 

خالي تر از زنان شرمسار

 

سكوتي كه پيكرش رويا نباشد

 

و غزل را در باران دريغ نكند.

 

دستي كه بوي رخساره خورشيد دهد و

 

از موج ها و سخره ها بگذرد

 

و سرانجام

 

در شادي پر شور دستي حقير

 

آرام گيرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:31  توسط مجید  | 

کاش همیشه زمستان باشد...تا همیشه گرمت کنم

آه كه در سفره رنگين برگ هاي پاييزي

 

رنگين ترين بهانه آفتابي

 

در افق پنهان شده از دست ابر

 

و حماسه اي بود

 

نواختن مارش خشك پاييز

 

در گوش نا اميد درخت

 

زيرا كه پوست دستت را

 

نه پاييز بود و نه زمستان

 

چگونه خواهم بود

 

اگر پرستيدنت

 

 به هزاران قبله ناهمگون

 

گناه باشد

 

((آنگاه كه پاييز را يادآور خود خوانده اي))

 

چگونه خواهم بود

 

كه زمين از شرم من و فرزندانم

 

چون آهنگري بر گداخته اي

 

قرباني ميخواست

 

تا تو را شاد كند

 

        * * *

 

دريغا كه نمي دانستي

 

عشق از رنگها بالاتر است

.

      * * *

 

چگونه خواهم بود

 

كه اينگونه دوستت ميدارم

 

كه در مقام نخستين سلام

 

دلهره گريان هميشه اي و

 

اينگونه دوستت ميدارم.

 

اينك اما

 

چراغ و قافله گوش به فرمان تواند

 

حسرتا

 

كه اسب پير افسون شده ام

 

شيهه اي نميكشد.

 

چگونه خواهم بود

 

كه شبنم تلخ پاييزي

 

بر ياس سفيد ترحم

 

شبانه ميريزد و عطرش را ميشويد

 

و تو در چهره پاييزي خود مدفوني.

 

چگونه خواهم بود؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:16  توسط مجید  |