پنجره ميگفت:در جستجوي حقيقتم
نامه اي بر تاقچه اش ميگفت:در جستجوي اسمم
خاطره اي ميگفت:در جستجوي تقديرم
و دشنه اي ميگفت:در جستجوي خون
* * *
من به جستجوي عطر و پاييزم
به جستجوي رنگهايي نو
پر از بيشه و مهتاب و لبخند
و پر از عشق هاي تازه و نمناك
ترانه اي از كودكي
كه ساز هاي ناكوك فردا را بجنباند
و نت ها و غم هايش را
پر از شور كند.
حكايتي شادمان و گرم
پر از آشتي و حماسه
خالي تر از شب هاي بي حوصله و بي حماسه
خالي تر از مردان بي غيرت و
خالي تر از زنان شرمسار
سكوتي كه پيكرش رويا نباشد
و غزل را در باران دريغ نكند.
دستي كه بوي رخساره خورشيد دهد و
از موج ها و سخره ها بگذرد
و سرانجام
در شادي پر شور دستي حقير
آرام گيرد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:31  توسط مجید
|
آه كه در سفره رنگين برگ هاي پاييزي
رنگين ترين بهانه آفتابي
در افق پنهان شده از دست ابر
و حماسه اي بود
نواختن مارش خشك پاييز
در گوش نا اميد درخت
زيرا كه پوست دستت را
نه پاييز بود و نه زمستان
چگونه خواهم بود
اگر پرستيدنت
به هزاران قبله ناهمگون
گناه باشد
((آنگاه كه پاييز را يادآور خود خوانده اي))
چگونه خواهم بود
كه زمين از شرم من و فرزندانم
چون آهنگري بر گداخته اي
قرباني ميخواست
تا تو را شاد كند
* * *
دريغا كه نمي دانستي
عشق از رنگها بالاتر است
.
* * *
چگونه خواهم بود
كه اينگونه دوستت ميدارم
كه در مقام نخستين سلام
دلهره گريان هميشه اي و
اينگونه دوستت ميدارم.
اينك اما
چراغ و قافله گوش به فرمان تواند
حسرتا
كه اسب پير افسون شده ام
شيهه اي نميكشد.
چگونه خواهم بود
كه شبنم تلخ پاييزي
بر ياس سفيد ترحم
شبانه ميريزد و عطرش را ميشويد
و تو در چهره پاييزي خود مدفوني.
چگونه خواهم بود؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:16  توسط مجید
|