امروز شنبه ست...اما خاکستری(دیگه وای به حال غروب سه شنبه ها)
من و دوستانم همگی تنهاییم...جمله ای دلنشین ولی مایوس کننده.اما من و دوستانم ترانه بازی رو دوست داریم...وهمچنین پیاده روی در شیک ترین خیابان شهر رو...و گاهی وقتا همدیگر رو...البته نه در شیک ترین خیابون شهر...
تمام خیابونای شهر رو بستن انگار یکی میخواد رد شه که خیلی مهمه...صدای پای بهار چه آشناست...دوستانم گریه میکنند.بابا گریه واسه مرد خوبیت نداره...یادمه روزای اول یکی بهم گفت:خیلی این شهر پاگیره...مواظب باش.واقعا که راست میگفت...جدایی از تنهایی سخته...از جاده...از شن های روون...از این آفتاب بی ریا...از شنبه های خاکستری...از هفته های انتظار...از شب و شب گریه هاش...
شهر خاکستری... سلامم را بپذیر و بدرودم را انتظار بکش.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:14  توسط مجید
|
