شعر شهر
مرا دردیست به سنگینی اشک
در سراشیبی چهره ای عبوس
و فریادیست
به سبکبالی شعر
در مجرای دیوارهای شب
بر گوش شب نشینانی که قطره قطره خونشان
سطر سطر شعر بلند خورشید است.
با من از شکوه پاییز
از انسجام کودکانه ابر
و خوشنودی بی دلیل شهر مگو
با من از شعر شهر بگو
شهری که در آن زندانیست
شهر سلطان در سلطان
شهر عصیان در میدان و
تبسم در نهان
و ملتی عریان
با پوشش پدر در برابر پسر
و مادر مقابل سپید دختر
در من تبسمی به هم ریخته جاریست
با من چنان که میخندی و می رقصی سخن مگوی
با من از تبدیل مشت
در پس این پیکر خمیده پشت بگو.
روزگاران امید
تمام پاییز رنگی ام را خاطره ای ساخته اند
بگو که زرد و سبز و قرمز خواهی شد.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:52  توسط مجید
|
