تنگنا
دستی میان دستان من و توست
و شب بر این فاجعه لبخند میزند
در خاطراتمان
رد پایی از قوم کوردلان است
آنان که با قافیه مرگ
ترانه سپاس یکدیگر میسرایند
و در شب کوچه های منتهی به عشق
نور از برگه عاشقان میدزدند
از درگه اینان
تا مزار سبز سرخ رویان
فاصله پر حواس شاعر است
آن که حک میکند
شعرش را
بر پهنه سرخ گون تاریخ.
من و تو زاده یک فصلیم
فصل هفت رنگ آرزوها
فصل پادشاهی حیوان بر انسان
من و تو انسان این فصلیم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 23:4  توسط مجید
|
