تبليغاتX
شب گریه

شب گریه

...این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش ، تنهاست.

قاصدک های بی خبر

 

من میدوم

من می خندم

من می نوازم

و می بویم

هر آنچه را که باد شمالی با خود خواهد آورد

و می نویسم

هر آنچه را که به دستش خواهم داد.

به پاهایم نگاه کن

از کوه تا کوه از دریا به دریا و از دشت به دشت

می دوند و می دوند و می دوند

و انگشتانم

که مداد ها و کاغذ ها را به سوی نام تو سوق می دهند.

و قاصدک ها

که بر این همه یقین ‌٬ بی وقفه می خندند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:54  توسط مجید  |