تبليغاتX
شب گریه

شب گریه

...این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش ، تنهاست.

سطری در جواب

خشک

چون شاخساری بی آب

که توان میوه اش نیست

و کلامی که جز انکار لبخند

بر گستره ی همنشینی اش نمیلغزد

 

کفاره ی سکوت خلق را

با احساس کدام انگشت حقیرت لمس خواهی کرد؟

 

آنگاه که به استقلال یک سیگار

گاه به حدیث در عبور ترانه ی پیاده رو ها

وگاه به صدای ترد فقر

               به زیر دندان سرشکستگی

                                 -که انکار است و شادمانی تو-

وجد چهره ی خدا را به روزگار خود دیده ایم.

آنجا که باز و بست ماهیچه مهربان خلق

چیزی بجز لبخند به خود نخواهد فشرد

تو در کوره ی سرد دستانت

خمیر مایه نا باروری یک احساس را

به حسرت خواهی نشاند

باش تا زعرش فواره قطره ای هراسان گردی

فرود بر برکه ی ما

آنجا که قدم در پی تکرار

به شور استخاره ای مردد است

سربازان تو به فخری گم شده  پروازت را اجابت می کنند

و آسمان مرا

که دیگر تنها نیستم.

 

فغان که سود تو از باغ

کود شاخسار به گل نشسته ی درختان خسته است

باش تا پروازت را

 به شور کودکانه ای مبهوت سازم

آنجا که « عمو زنجیر باف ها »حلقه ای سخت گردد

گسترده بر اندیشه ای نجیب

تا ترانه ی آدمی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:29  توسط مجید  |